دیروز از روزهای پر مشغله ام بود. خصوصا زیر فشار پایان نامه بودم و مشغول تفحص و تحقیق و بر سر خویش و پروپوزال زدن!
آق ظفری عزیز زنگ زد و گفت که آقا زرین دارد رسما از مدیریت می رود به فرصت مطالعاتی و مدیریت مدرسه نیز به آقای باقری خواهد رسید. برای جلسه تودیع و معارفه، یک تذکرهای بنویس برای آقای زرین -چیزی شبیه به آن که برای آقای میرطاهری برای تودیعش نوشتم-. ما هم دلمان نیامد نه بگوییم و حق صحبت -با آق ظفری و آق زرین، هر دو- نداریم و ساعتی وقت برای ایشان نگذاریم. این شد که تذکره ای نوشتیم به هزار و هشتصد و اندی کلمه. بلکه مقبول طبع افتد و لبخندی بر لبانتان نشاند.
ظاهرا فرصت نشده است که در مراسم کامل بخوانند. البته خالی از سانسور هم نمی توانسته اند بخوانند احتمالا!
یا علی.
*****
*****
نعت شیخ اکبر، مولانا ابوالجواد، حمید رضا زرین
آن سالک واصل، و آن عارف کامل، / آن عالم ربانی و آن مراد عرفانی،/ آن رهرو راستین راه عشق و آن یوسفِ نیفتاده در چاه عشق، / آن دل دلخستگان را امید، آن رهنمای مغبچگان مفید. / آن مدیری و مرادی به هم کرده، آن عمر خویش در خدمت نون والقلم کرده، / آن آموخته ی نرفته به مکتب و مدرسه، و آن یگانه مدرس مثلثات و هندسه/ آن محضر بزرگان و معلمان بسیار دیده، آن به مشکلات بزرگ خندیده، آن کو به خنده اش زمین لرزیده، / آن از راه دور تا مفید ِ2 دوان، و آن اشک مناجاتش صبح و سحر روان،/ آن نظم و ترتیب بسیار در کار کرده، آن بر سر تنبلی و بی برنامگی هوار کرده، / آن در هم کوبنده ی بی نظمی و تباهی و خرابی، آن صاحب چشم های روشن و آبی / آن به معرفت سفر حجاز رفته و آن به استقبال خطر به سینه ی باز رفته، / آن امدادگر در جبهه های جنگ تحمیلی و ان درخشان در عرصه های تحصیلی/ آن اسوه صبر و صفا و حلم، آن پذیرفته شده در MBA و مدیریت آموزشی و فسفه علم / آن خنده هایش شیرین و حق رفاقتش دیرین و ناصرالملک و الملت و الدین، ابوالاندام و الافهام، شیخنا حمید رضا زرین! مهتر زمان خود بود، رحمت اله علیه
شیخ محسن کریمی گفته است که چون اول بار حضرت شیخنا را بدیدیم، در مکتب مفید و در کلاس هندسه بودی. هیبت شیخنا آن چنان بر درویشان اثر کرده بود که کسی را یارای جنبیدن نبودی. نگاه شیخ از منظر آن چشم آبی، آن چنان گیرایی بداشتی که هر چه شیخ درس می بگفت، کسی را یارای دست بر قلم بردن نبودی و جمله دراویش در حیرت، «حاش لله» گفتی. و آن چنان دل از ایشان برفتی که خودکار -به جای ورق- بر دست کشیدی و تمام دست را به جوهر آغشتی. پس شیخ حال درویشان بدانست و روی به تخته فرمود و کف دست یسار برگوش نهاد و آرنج آن بر تخته نهاد و با دست دیگر بر تخته بنوشت و با خویش و تخته سخن همی راند! چون شیخ این چنین کردو روی از دراویش بگردانید، مریدان به خویش بازآمدند و به درس مشغول گشتند و زان پس شیخ از برای این که دیگر هیبتش درویشان را نگیرد، با چنین حالی به درس دادن بیامد و این گونه بود تا وعده ی حق در وی رسید. رحمت اله علیه
حضرت محجوب العرفا، جواد ظفری فرموده است که شخینا را تعلقی با عکس بود. چندان که هیچ عکسی در هیچ نقطه ای گرفته نشد مگر شیخنا خویش را بدان صحنه برسانید و خویش در عکس بکرد. و این از رافت شیخنا بودی که از بهر دل درویشان و مریدان، ایثار کردی و خواهش دل ایشان را شنودی که در دل طلب داشتن عکسی از آن جمال یوسف آسا داشتندی و حجب و حیا ایشان را مانع بودی که از شیخنا بخواستی تا در صحنه آمدی. شیخنا به نور الهی این خواهش درویشان شنفتی و در عکس شدی.
ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ی ما می شنود!
(مولوی)
*
از کرامات شیخ آن بودی که چون می خواست در خانه ای اندر شود، بر درب آن می نگریست. تا مگر در آن خانه گناهی نباشد. که اگر گناهی باشد و شیخ در آن اندر شود، درب از جای کنده گردد. و این از لطف خدایتعالی با وی بودی. شیخکی که با شیخنا خصومتیش بوده، گفته این کرامت، نه از گناه آن اتاق باشد که از قامت شیخ باشد. که خاک بر دهان این عنود جهول که نور خدا در شیخنا ندیده است!
*
سیدالفارغلین، عباس فوم فرموده است که سه خصلت در شیخنا بودی که ممتاز بودی و نظیری از بهرش نبودی اول آن که شیخنا را حواس با همه چیز بود. آورده اند که درویشی در خواب دوشینه به رویا دیده بود که در مکتب شیخنا مشقی را نانوشته و پیچانده و شیخنا غفلت فرموده. چون سحرگاه در مکتب بیامد سخنی با کسی نگفته بود که شیخنا وی را بخواست و صد چوب بزد که تو غلط کرده باشی در خواب چنین تفکر کنی! پس از مریدان و درویشان و فعلگان خانقاه مفید 2، کسی تخلف و تخطی در ذهن نمی یارست اندیشیدن! (= یارای اندیشیدنش نبود) دیم آن که در محضر شیخنا سخن از هیچ مطلبی و واقعه ای و حادثه ای و خبری نرفت مگر شیخنا را با آن موضوع خاطره ای بود، بس عبرت آموز. پس خاطرات خویش بر آن موضوع می بگفت و دراویش را حال دیگر گون می بگشت و عبرت ها می بگرفتند. گفته اند که آن کس که به کسی گفته بود «این ها از برای شما جوک است و ازبرای ما خاطره است» همین شیخنا بوده است. والعهده علی الراوی!
بهیزادالمولودین گفته است که شیخنا روزی چند عبرت بر دراویش نثار می فرمود. و در هر نثاری، صد درویش از حال می برفت و حال دیگر درویشان خوش می گشت.
سیم خصلت نیز از اسرار مکتوم الهی باشد و جز اخص خواص ندانند و ما نیز بر خویش افشای اسرار نمییاریم اندیشیدن!
*
وی را معاونین بسیار بودی که بالجمله از بزرگان بودی و هر یک فخر امتی بودندی و هر کدام صد کرامت داشتی و هر یک صد مرید داشتی. لکن چتر بزرگی شیخنا ایشان را در کنار یکدگر جمع کرده بود.
*
گفته اند که دوم خانقاه مفید به دوران او رونق گرفت و صد رکورد بزد و در درس سرآمدی بکرد و رتبت زیر صد بسیار از خود به در فرمود!
وی را مبدا و مبدع تحول در مفید 2 خوانده اند. گفته اند که از امیرالامرا شیخ اعظم، فخر الدین و الدانش، حکمی بستاند از بهر سامان دادن امور دیار. هر چه بگفت که مرا با مناسب دنیا کاری نباشد و مرا بهتر که گوشه خویش گیرم و علم اندوزم، قبولش نکردند. شیخنا بگفت «راه من دور است!» گفتندش «راه ما هم دور است ولی معطل نمی کنیم!» بگفت که «مرا قلبی رقیق است و طاقت خون کردن نباشد!» گفتند «گوشت زیاده بخور، قلبت قسی شود!». پس هر چه عذر آورد، نپذیرفتند.
سپس شیخ اعظم، فخرالدین بفرمود که «تو را باید که به مفید 2 اندر شوی و امر آن جا بر دست گیری و از برای من بیعت بستانی و نظم و روال بازگردانی و هیبت هیئت گون را مبدل کنی به روال مکتب گون!» پس به قدم خویش بیامد و غلغله ای در جمع بینداخت و به حکم الهی سرها بکوفت و بیعت از برای شیخ اعظم بگرفت و نظم و روال بیاورد و پس آبادی بسیار بکرد و محبت وی در دلها بیفتاد. رحمت اله علیه
*
وی بر مدیریت خانقاه بودی و در کار درویشان نظارت کردی و روال بر نظم استوار بودی و دراویش جمله خوش بودی. تا آن که شیخ در خواب دیدکه در دانشگاه تهران بتی را سجده می کند! چون رویا را صادقه یافت، عزم سفر بکرد. مریدان و درویشان نیز با وی شدند و ترک وی نکردند.
چون به دانشگاه تهران برفتند، دخترک ترسایی بیامد و دل از شیخنا ببرد. از وی بپرسید که «ای مه طلعتا! نامت چه باشد؟» دخترک بگفت: «MBA».
پس شیخنا در پس عمری عبادت و راست کرداری، در بند این دخترک اسیر بگشت. چندان که عطار بزرگ فرموده باشد:
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود
در کمال از هر که گویم پیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
بامریدی چهارصد صاحب کمال
لکن دل و دین و مکتب وا نهاد و در عشق دختر ترسا بشد. دراویش هر چه نهی و نصیحت بکردند، در شیخ کارگر بنیفتاد.
عشق دختر کرد غارت جان او
ریخت کفر از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد...ترسایی خرید
عافیت بفروخت؛ رسوایی خرید
(عطار)
پس دراویش را مرخص بکرد و بگفت شما را باید که بروید و به خانقاه بازگردید. و من در این عشق، -تنها- با خویش خواهم سوخت.
چون مریدانش چنین دیدند زار
جمله دانستند کافتاده است کار!
(عطار)
دست از وی بشستند و در راه بازگشت شدند.
چون برفتند، شیخنا به نزد دختر ترسا برفت، دختر بگفت که باید که همرنگ من بشوی و دست از دل و دین مدرسه و مکتب و مفید بشویی که
هر که او همرنگ یار خویش نیست
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست!
(عطار)
و شرایط دیگر نیز دخترک بر شیخنا تحمیل بنمود که
رو بده کنکور و بگذر از مفید
گر تو خواهی وصلت من را گزید
(شیخ محسن کریمی)
پس شیخنا به حکم عاشقی چنین بکرد و دل و دین و مکتب و مدرسه و مفید و مدیریت را جمله وا نهاد و خرقه ی شیخی از تن به در بکرد و در کار عشق، مریدی نوآموز شد.
چون اصحاب -بی شیخ- به خانقاه باز آمدند، سیدالمعلمین و شیخ المرشدین جواهری -که با ایشان در سفر همراه نبودی- ایشان را بدید که بی شیخنا باز آمده اند. پس بر ایشان غضب بکرد و نهیب بزد که «این چه بی وفایی بود که شما کرده اید. اگر او به مذهب شما در نیامد، شما به مذهب او در می آمدید و رفاقت نیمه راهی نمی کردید و .... و مگر شما داستان شیخ صنعان را نشنیده اید! باید که می برفتید و توسل می بکردید تا شیخ را خدا توبه دهد و باز آید.»
پس جمله ی اصحاب به دانشگاه تهران بازگشتند و گریه های بسیار بکردند و چهل روز -دور از چشم شیخنا- در چله نشستند و دست بر دامن حضرت مصطفا کردند. و دعای ایشان مستجاب آمد.پس به نزد شیخ رفتند.
دیدند با خویش بنشسته و در پیشمانی غرقه باشد. گفتند شیخنا این چه حال باشد؟ بفرمود در خواب فریشته ای بدیدم به هیئت مدیرالمعاونین: حضرت باقری -که بسان هلو ماندی و آدمی خواستی وی را بخوردی!- بر من عتاب آلوده نگاه بکرد که
«ای شیخنا! این چه حرکت بود که تو کردی؟ آن هم در زمانی در فکر رفتن به دانشگاه تهران بیفتادی که چوب و باتوم بسیار در کار باشد و فدائیان محمود غزنوی از قلاع کهریزک بیایند و بروند و در کوی، خون ها کنند و درویش از مرید و مرید از مراد و مراد از پیر و پیر از شیخ و شیخ از گبر و گبر از جهود باز نشناسند! کجای کاری!؟ این چه وقت MBA خواندن بود!
همین روزها باشد که تو را و شیخ اعظمت را و سایر درویشان را به سبب تعلیم و تعلم و آموزش زبان انگلیسی و آموزش اینترنت و نیز تفکر نقادانه، به جرم آماده سازی بستر اغتشاشات بگیرند و ببرند و مخملی کرده و به محکمه برند.»
شیخنا بخندید که «ای آقا! من چون بدیدم که آن آخوند وبلاگ نویس در پس 20 روز حبس چندان لاغر شد که از هزار رژیم غذایی برنمی آمد، مرا هوس آمد که به دانشگاه تهران اندر شوم و کسب علوم انسانی -یعنی مادر هر چی اغتشاش است!- کنم. بلکه مرا بگیرند و ببرند و به یمن خلوت با خدایتعالی همچون آن سید ِدر بند، لاغر شوم، بی آن که زحمت رژیم برده باشم و همیان همیان زر از بهر لاغری بر باد کرده باشم!»
اصحاب از این حکمت شیخ در عجب شدند و از همان راه که آمده بودند باز آمدند. و ماجرای شیخ صنعانی ما جور دیگر به انتها آمد!
این بود شمه ای از ذکر حضرت ابولجواد زرین! رحمت اله علیه