حسرت تالاب

سلام

دل‌مون خوش بود که روز آخر
هرجور که شده
می‌تونیم یه گشتی توی تالاب (+، ++، +++) بزنیم؛

اون هم نه تو قسمت حفاظت‌شده،
تو یکی از راه‌آب‌های بکرش.



هرچند که حجم و نوع کار سنگین نبود،
اما کش‌پیداکردن‌ش به‌خاطر ناهماهنگی‌ها
و کم‌بودن بچه‌ها
باعث‌شده بود خستگی تو تن‌شون بمونه.

نمی‌دونم به زبون هم آورده بودیم یا نه
ولی انگار هم‌دل شده بودیم که بعد از ظهر روز آخر کار
بریم بزنیم به یکی از راه‌آب‌های فرعی «رگبه».
به‌خصوص بلم‌های کوچیک یکی دو نفره
که اون ور جاده افتاده بود بیشتر وسوسه‌مون می‌کرد.
ته‌ش این بود که به «محمدعلی» رو می‌انداختیم
و قاعدتاً رومون رو زمین نمی‌انداخت.

و این حسرت
لااقل برای من یکی ماندنی شد.
که توی خدا
نخواستی روز آخر ما به مرادمون برسیم.
لااقل تو این بازی زندگی، یکی به نفع ما.

آخرین روز کاری رگبه
بچه‌ها دو سه ساعت بیشتر از معمول،
بدون ناهار و استراحت
ایستادند به کار
تا کار رو تموم‌شده تحویل بدهند.

مگه می‌شد فکر ماجراجویی تو تالاب بود،
وقتی چیزی به تاریکی هوا نمونده بود
و شکم‌ها چسبیده بود به استخوان...

یا علی

/ 1 نظر / 11 بازدید
س

سلام جمله’ : که توی خدا نخواستی روز آخر ما به مرادمون برسیم. لااقل تو این بازی زندگی، یکی به نفع ما. به دور از ادبه لطفا برشدارید ممنون